راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت سی و سوم :
راوی *شاهرخ*
نگاهِ مشکیرنگِ دخترک، پر از مبارزه بود؛ انگار وسط یک رینگ نامرئی ایستاده بود و بیآنکه خودش بداند، داشت مقابل حریف قَدر و حرفهایش ایستادگی میکرد.
شاهرخ از دیدنش لذت میبرد.
از این تضاد عجیب خوشش میآمد؛ از ظریف بودن و در عین حال محکم به نظر رسیدنِ دختری که با تمام وجود ادعا داشت که از هیچچیز نمیترسد.
نمیترسد؟
باشد!
شاهرخ آمده بود تا برای حر
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم
۹ ساعت پیشJester
0و اینجاست که معنی دختر بودن بیان میشه ..
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
🥲🥲🥲
۲۰ ساعت پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
1الهی این عزیزه بمیره زنیکه …… بتمرگ سرجات قرمصاق 🫥🫥
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
دخترمو اذیت میکنه فقط🥲
دیروز
لطفا صبر کنید...

یگانه
0دستت طلا عزیزم مثل همیشه عالی بود👏👏